چیشد که به وبلاگ نویسی رو آوردم؟

وبلاگ
از موقعی که یادم میاد من بودم و یه دفتر پر از نوشته! همیشه منتظر بودم یه اتفاقی بیوفته تا برم سراغ اون دفتره و با آب و تاب توش بنویسم. اما خیلی کم پیش میومد که برم سراغش و بخونمش برای همین همیشه برام حکم یک لاگُ داشت که صرفا همه چی رو توش ثبت میکردم. بزرگتر که شدم فهمیدم تنها نیستم و خیلیا این عادتو دارن و این حتی یک عادت خوبم محسوب میشد! اونجا که اینو فهمیدم نظرم عوض شد و فهمیدم دیوونه نیستم!

پس به نوشتن ادامه دادم. حتی عادت داشتم توی یک محیط گرافیکی بنویسم. اون زمانم که نمیدونستم چی به چیه و برای “گرافیکی” کردن محیط کنار صفحه هات دفتر نقاشی میکشدم! (از همون بچگی ناخودآگاه توسعه ی وب رو انتخاب کرده بودم!)هرچی میگذشت این دفتر پر تر میشد منم بیشتر احساس لذت میکردم. نمیدونم چرا ولی حس خوبی که این کار بهم میداد توی دوچرخه سواری و کارایی عادی بچگونه نبود. حداقل من درک نمیکردم. حتی همین الانم که مشغول تایپ این پستم یک سررسید پر از اتفاقای روزانم دارم که اگه دست کسی بیوفته باید دو دستی تو سرم بزنم =)) ولی خب جدای از شوخی این عادتیه که هرموقع بتونم به دور و اطرافیام پیشنهاد میکنم؛ صرفا به این دلیل که واسشون مفیده! اگر هم مثل من برای پذیرش یه مطلب دنبال یه لیست بلند بالا از فوایدش میگردین برین اینجا

بگذریم…

بعد از یه مدت دیدم حتی نوشتن هم نمیتونه روانمو ارضا کنه، پس منطقی بود که باید یه کار دیگه میکردم. همیشه به ادبیات، شعر و داستان نویسی علاقه داشتم. هرموقع که زمان بیشتری داشتم ذهنم به سمت نوشتن میرفت. روی کاغذ، دست، نوت پد یا هر چیزی که قابلیت اینو میداشت که ازش استفاده کنم مینوشتم. بعد تر دیدم غرق ادبیات و رمان و کتاب های جور وا جور شدم؛ اونقدر که از خیلی از فعالیت های روزانم جا میموندم. با اینکه برام لذت داشت اما منطقی نبود بیشتر زمانمو درگیر کتاب های متفرقه کنم. آخه اصلا منطقی نیست که لذت رو به هدف ترجیح داد. من هم با کتاب خوندن و شعر نوشتن به هدفم نمیرسیدم. برای همین مجبور بودم یکی رو کنار بذارم (هدف یا لذت). البته اگه زمان بیشتری داشتم هیچوقت لازم نبود راجع بهش فکر کنم. مثلا اگه شبانه روز ۴۰ ، ۵۰ ساعت میبود!

کتاب و داستانو که کمتر کردم احساس پوچی بهم دست داد؛ آخه کجای دنیا عادت خوبو کنار میذارن؟ اما خب بهرحال برای رسیدن به جاهای خوب باید از خیلی چیزای خوب بگذری؛ و این حقیقتی بود که بعنوان یک جوون تازه پذیرفته بودم و باهاش کنار اومده بودم و سعی کردم صرفا روی یک نقطه متمرکز بشم. شاید تا اینجای کار با خودتون فکر کردین منظورم از هدف، درس خوندن و رسیدن به یک جای خوبه که باید بگم اینطور نیست. فقط ۵۰% قضیه رو درست حدس زدین. من از بدو ورودم به دانشگاه درس رو بوسیدم و کنار گذاشتم و فقط شب های امتحان به خودم زحمت ورق زدن جزوه هارو میدم. بشدت معتقدم که سیستم آموزشی ما پتانسیل هر خروجیی رو داره بجز اون چیزی که ازش انتظار میره. تا قبل کنکور مثل خیلیای دیگه فکر میکردم میرم دانشگاه، حسابی درس میخونم، هر ترم الف میشم و سه ساله لیسانسو میگیرم و بعدم فوق لیسانس و آخر سر یه شفل های کلاس!  اما همین که یه ترم گذشت فهمیدم کجای کاریم! فهمیدم چرا همه از بیکاری مینالن، فهمیدم با الف شدن هیچ دردی از زندگیم دوا نمیشه؛ دکترا هم بگیرم و تخصص خاصی نداشته باشم مفت نمی ارزه! دیدین تو فیلما طرف یهو متحول میشه زمین و به آسمون میرسونه تا به اون چیزی که میخواد برسه؟ منم همونجوری شدم

بازهم بگذریم…

بعد از کلی تلاش بی وقفه، استراحت های کم و بی خوابی، یه ذره ازون چیزی که میخواستم برام محقق شد. اما میدونین چی شد؟ دیگه هیچوقت اون لذت خاطره نوشتن برام تکرار نشد! هیچوقت یه بیت تازه به ذهنم خطور نکرد که هیچ، هرچی هم تلاش کردم که یه بیت بنویسم هم نشد. چشمه ادبم خشک شده بود. اون سررسیدی هم که داشتم از تاریخ جا مونده بود. با اینکه پشیمون نبودم اما دلم میخواست که همه رو باهم پیش میبردم. حداقل امروز میتونستم راجع بهشون بخونم. خیلی دوست داشتم از نو شروع کنم اما مشکل کار اینجا بود که یه سری حرفا رو فقط میتونی به خودت بزنی یه سری حرف ها روهم به هرکی جز خودت و برای من دسته ی دوم خیلی جذاب تر شده بود. بدون هیچ دلیل و منطقی جرقه ی وبلاگ نویسی توی ذهنم زده شد. برای من ماهیت کار یکی بود و چون علاقه داشتم نه نگفتم و رفتم توی فکر. حالا مهم نیست که از مرحله ی فکر تا عملم بخاطر بعضی مسائل چندماهی طول کشید اما خب بالاخره لانچ شد و این فرصتو داد که دوباره شروع کنم و دوباره به این درک برسم که نه شعر، نه ادبیات و نه هیچ چیز دیگه ای به اندازه ژورنال/وبلاگ نوشتن لذت نداره!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *