نقش استقلال فکری در زندگی

استقلال فکری

تا به حال شده از خودتون بپرسین اگه استقلال فکری میداشتم زندگیم چطور بود؟ یا برعکس، اگه استقلال فکری نمیداشتم حال و روزم چه فرقی میکرد؟

از موقعی که به دنیا میایم تا حدود بیست و پنج، سی سالگی انواع مختلف استقلال رو تجربه میکنیم که به نظر من استقلال فکری مهم ترین نوعشه و متاسفانه کمترین اهمیت بهش داده میشه. برای مثال وقتی اولین حقوقمون رو میگیریم یه حس خوب و جدید سراغمون میاد که یواشکی توی کنج ذهنمون داد میزنه: “دیگه بزرگ شدی!” و همین حس خوب باعث میشه بیشتر تلاش کنی که پول بیشتری دراری و به خودت افتخار کنی.

اما مشکل اینجاست که از بچگی بهمون یاد ندادن که برای خودمون تصمیم بگیریم؛ اوج استقلالمون اونجا بود که میگفتن اگه فلان کارو کردی فلان اتفاق افتاد سراغ من (پدر یا مادر) نمیای! خب ماهم میترسیدیم دیگه؛ ترجیح میدادیم ساکت یه گوشه بنشینیم. باگ این سیستم اونجاست که این مساله خود به خود روی روان ما اثر میذاشت و نمیذاشت که مفهومی به اسم مسوولیت پذیری توی ذهنمون شکل بگیره. (راجع به استقلال کودک اینجا بخونید.)

بزرگ تر که میشدیم بلد نبودیم چطور گلیم خودمونو از آب بیرون بکشیم، چرا؟ چون توانایی تصمیم گیری نداشتیم، چون بلد نبودیم وقتی با یه مشکل رو به رو میشیم چیکار کنیم. حالا اگه یه درصد هم تصمیمی میگرفتیم از نتیجه ی احتمالیش هراس داشتیم. اینا همه بخاطر اینه که تمام تصمیم های ما، چه سخت چه آسون، توسط بزرگتر ها گرفته میشد و ماهم میگفتیم چه خوب! دیگه نیازی نیست من کاری کنم! این پروسه تا هفده هجده سالگی ادامه داشت و بعد با این تصور که “دیگه واسه خودش یه پا مرد/خانم شده” مارو به حال خودمون میذاشتن (گرچه قریب به اتقاق خانواده ها از دور مراقب شرایط هستن.) حالا ما موندیم و یه دنیا مسوولیت و کارای نکرده!

اگه از من بپرسن چرا بعضی از جوون ها قدم در مسیر اشتباه میذارن میگم به این دلیل که بلد نبوده برای خودش تصمیم بگیره! فکر نمیکنم بجز این هم باشه.

معمولا بعد این بازه چون خیلی نیاز به تایید از سمت دوست و رفیق ها توی ذهنمون شکل میگیره سعی میکنیم هرکاری بکنیم تا بعنوان عضوی ازون جمع پذیرفته بشیم. حالا باگ این مسئله کجاست؟ اونجا که ارزش ها توی جمع های دوستانه متفاوت تعریف میشه. دقیقا همین جاست که باور هامون شکل میگیره و زاویه دید خودمون رو نسبت به مسائل پیدا میکنیم؛ چه بسا که ممکنه اولین باورها و دیدگاه هامون کاملا تهی و اشتباه باشه. یاد یه مصرع از صائب افتادم که میگه: خشت اول گر نهد معمار کج تا ثریا می رود دیوار کج!

حالا فرض کنین اگه از همون روز اول بهمون میگفتن” این کار رو خودت انجام بده و هرکجا به مشکل خوردی از ما (پدر و مادر) کمک بگیر!” چقدر همه چیز فرق میکرد؟! با این سیستم تصمیم گیری، مسوولیت پذیری و خیلی چیزای دیگه رو یاد میگرفتیم. از همه مهم تر طعم شیرین استقلال فکر و ذهن رو میچشیدیم.

با اینکه هیچ چیز مطلقا به صفر یا صد نمیرسه بازهم خیلی از باگ های سیستم اول رفع میشد.

خب شرایط که روی فرضیات نمیچرخن. راه حل این مشکل چیه؟ ما تا اینجا با این سیستم بزرگ شدیم، برای اینکه به استقلال فکری برسیم باید چیکار کنیم؟ راه حل خیلی ساده و همزمان خیلی پیچیدس. مثل اینه که بخواین یک امارت بزرگ رو خراب کنین و از نو بسازینش.

اولین کاری که لازمه بکنین درک این مسئلس که این سیستم (بدون استقلال فکری) دیگه جوابگو نیست و نیاز به تغییر داره. خب تا همین جا یک سوم مسیر طی شده! بعد ازین مرحله باید خودتون توی دنیا کاملا تنها فرض کنین و به این درک برسین که مطلقا هیچ کس به شما کمک نمیکنه. نه حتا پدر و مادر! ممکنه بگین این راه اصلا منطقی نیست اما وقتی از کسی انتظار کمک داشته باشین راندمان فکری و عملی شما به شدت کمتر میشه و همین کار رو خراب میکنه.

بعد ازین که توی ذهنتون تنها شدین، نیاز دارین که اون امارتی که گفتم رو خراب کنین. اون امارت تمام باور هایی هست تا به امروز برای خودتون ساختین و باهاش زندگی میکردین. قدم اول اینه که در اون امارت رو ببندین. یعنی اینکه از شکل گرفتن باور جدید تا موقعی که نتیجه ی لازم رو نگرفتین جلوگیری کنین. قدم دوم اینکه برای خودتون قانون وضع کنین. حالا هر قانونی که خودتون میدونین. من به شخصه اولین قانونی که برای خودم گذاشتم این بود: اگه کاری درست بود، انجامش بده. اگه درست نبود، انجامش نده و اگه نمیدونی کاری درسته یا غلط، راجبش فکر کن!

بعد از وضع قانون آماده شدین که از شر باور های قدیمی خلاص بشین. حالا این پروسه خیلی طول میکشه و خیلی تلاش لازم داره اما بعد این مرحله خودتون میتونین برای نوع رفتار و فکرتون نظر بدین و کم کم آماده ساختن باور هایی میشین که بقول انگلیسی زبون ها کاملا Brand new هستن! ساخت این باور ها بقدری لذت بخش و شیرینه که طعمشو با هیچ چیزی عوض نمیکنین. بعد از این مرحله شما یک شخصیت کاملا تازه برای خودتون ساختین. و حالا وقتشه که در امارت ذهنتون رو که اون اول بستین باز کنین اما اینبار خودتون خیلی خودجوش رو به روی اون در یک فیلتر قوی میذارین تا از ورود هرچیز سبکی جلوگیری کنه.

با همین رویه بعد از یه مدت سبک زندگی خودتون رو خواهید داشت، یعنی دوستان جدید، سلیقه ی جدید، سبک موسیقی جدید و هرچیز مثبتی که بشه فکرو کرد…

و چی ازین بهتر؟

1 دیدگاه در “نقش استقلال فکری در زندگی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *